تبليغاتX
طنین آبی کاشی

زاغکی کنج دلم لانه گزیدزاغک تنهایی

دانه از مزرعه چید

با مترسک خندید

عاقبت آخر یک روز خدا

بی‌صدا جست و پرید.

زندگی زاغک تنهایی ماست

با نوک سرخ و دم آبی و پرهای سفید.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط طاهر |

نشست (زن فالگیر).

نشت و ترس در دیدگانش بود.

در فنجان واژگونم تأملی کرد.

گفت: پسرم اندوهگین مباش.

عشق در سرنوشت تو مکتوب است پسرم.

عشق در سرنوشتت مکتوب است.

پسرم به یقین شهید می‌میرد

آن که در راه محبوب جان سپُرَد.

پسرم، پسرم

بسیار نگریسته‌ام، بسیار نگریسته‌ام و طالع‌ها دیده‌ام

اما فنجانی هرگز شبیه به فنجان تو نخوانده‌ام

بسیار نگریسته‌ام، بسیار نگریسته‌ام و طالع‌ها دیده‌ام

اما غمی هرگز چون غم تو نشناخته‌ام.

سرنوشتت این است که بی‌بادبان در دریای عشق برانی

و زندگی‌ات، زندگی‌ات سراسر کتابی شود از اشک‌ها

سرنوشت توست که گرفتار میان آب و آتش باشی.

باوجود تمامی سوزش‌هایش

و با وجود تمامی پیامدهایش

و با وجود اندوهی که شب و روز ما را در دل است

و با وجود باد و باران و گذشت دوران‌ها

این عشق می‌ماند پسرم

چه شیرین سرنوشتی، پسرم.

در زندگی‌ات زنی‌است فرزندم، چشمانش ستایشگه معبود

دهانش رسم شده چون خوشة انگور

خنده‌اش نغمه است و شکوفه

و موی سیاه پریشان مجنونش همه دنیا را می‌پیماید.

پسرم زنی را منظور کرده‌ای که قلب این دنیا هوسش را دارد

اما آسمان تو بارانی‌ست و راه تو بسته است، بسته

محبوبة قلب تو در کاخی بلند به خواب است.

هر آن که به اتاقش وارد شود، هر آن که خواستگار او باشد،

هر آن کس که به پرچین باغش نزدیک شود

هر آن کس که هوای گشودن زلفش کند،

پسرم ناپدید می‌شود، ناپدید، ناپدید.

پسرم

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت.

از موج دریا و مروارید کرانه‌ها سراغش می‌گیری

و درمی‌نوردی دریاها و دریاها را

و اشک‌هایت رودها را لبریز می‌کند

و غمت مدام می‌فزاید تا که درخت‌ها یکایک سربرکشند.

و روزی بازخواهی گشت پسرم، نومید و تن‌خسته

و آن زمان از پس گذر عمر خواهی دانست

که تنها رشته‌ای از دود را دنبال کرده‌ای.

پسرم معشوقة دلت را نه سرزمینی است، نه وطنی و نه نشانی.

وه چه دشوار است پسرم عشق زنی که او را نامی و نشانی نیست.

پسرم، پسرم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:3 توسط طاهر |

صبح، وقتی خدا روی عرشش

با عسل چای صبحانه می‌زد

خواب با پلک چشم خمارم

بی‌صدا هی چک وچانه می‌زد

غصة بی‌دلیلی

بر تکاپوی نبضم

 شانه می‌زد

ترس گنجشک دل پشت ساعت

دانه می‌چید

زنگ شماطه از فرط اصرار

روی اعصاب، دندانه می‌زد

وضع دنیا چنین چار و چون بود

چرک با چاک زیر متکا

حرف‌های صمیمانه می‌زد

خش‌خش ملحفه روی تقوا

می‌پلاسید

چین صورت سر سفره می‌رفت

چای تلخ و پنیرانه می‌زد

مغز می‌گفت: «گردو، شکستم»

قلب بی بطن و دهلیز

قند می‌خورد و کفرانه می‌زد

جیغ جیغ جگر روی آتش

بیخ حلق قناری

لانه می‌زد

دُردی حافظی کنج یخچال

بر سر داو اول

بی‌خطر لاف رندانه می‌زد

***

الغرض، آن دم صبح،

اشتهای بشر منقرض شد

ناخودآگاه بابای حوا و آدم

عقدة جنسی‌اش را رها کرد

خاطره در ازل منتفی شد

قاب بت‌های ذهنی  فروریخت.

در  کنار اجاق بهشتی،

سایة ظرف‌های طلایی، مس دیگ‌ها شد

***

بینی‌ام سوخت،

تابه تب کرد و دیوانه می‌زد

روح روغن هوا رفت

کیمیای مغانه به مرغانه می‌زد

تا یقین خدا لقمه می‌شد

زنگ تردید مردانه می‌زد

صبح، وقتی کسی روی چیزی

با عسل چای صبحانه می‌زد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:4 توسط طاهر |

سال ۱۴۱۰ که شصت سالم شده بود دیگر امیدم را از دست داده بودم. پانزده سال گذشته است (الان ۱۴۲۵ مطابق با ۲۰۴۶ میلادی است). و آخر سر، الآن که زمان خودکشی ام (به دلیل کسالت های ناشی از پیری و زوال احتمالی عقل) فرارسیده، هنوز نمی دانم باید چه کار می کردم در سال ۱۳۸۶ تا امیدم از دست نرود.  سالهای ۱۴۰۵تا ۱۴۱۰ سالهای خوبی بود، در آشرام های هند و هیمالیا و تبت. اما آخر کار، پس از بیداری کندالینی یکبار نگاه کردم ببینم امید بیهوده نبسته باشم. متأسفانه به این نتیجه رسیدم که امیدم بیهوده بوده است. حالا که سه روز بیشتر تا هفتادوپنجمین سالروز تولدم نمانده مطمئن نیستم که آن نتیجه گیری درست بوده یا خیر. سه روز دیگر مانده تا بمیرم. امید دیگر اهمیتی برایم ندارد. شیرجة نهایی است. هرچه می خواهد باشد باشد. نباشد نباشد. مردم هم عین همان سالها ملنگ و بی خیال. حالا این سه روزه را چه کار بکنم؟ شاید به خرابه های اصفهان سری زدم...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 2:15 توسط طاهر |

 

دیدم در قطره ای که از دم یک خار میچکید خورشید با تمام فروغش نشسته بود .

این از سخاوت خورشید بود .

و قطره در فروغ میخشکید .

این شکر قطره بود .

                                                       بعد از صعود /جوی و دیوار و تشنه /ابراهیم گلستان

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:25 توسط محدثه |

"هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایة هیچ

که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند"

هیچ از هوای خیال

سرشار می‌شود.

هوای هیچ، باز به سرت می‌زند.

خیالت از هیچ سایه می‌‌پذیرد و

اشیاء بی‌نام هوسباز

آهسته آهسته هویدا می‌شوند.

هیچستان هرگز مسکون‌تر از این نبوده است:

مورینه‌های هول و هوس، در هاون زمان.

سگ‌سایه‌های مبهم اشیا

بر پرده‌های هوا.

هول و ولای هوبره‌های مهمل

در هامون محو آینه‌ها.

جغدآدمان سهمی و هذلولی

در هروله، حیران و مست.  

وهم و هجوم همهمه در های و هوی هست.

تهمت هستی

در هُرم هیچ تبخیر می‌شود.

رفتن از هیچستان ممکن نیست.

آمدن به هیچستان ناممکن‌تر.

سایة هیچ

بر صحنة سانحة ابدی

هول‌انگیز می‌شود.

===========================

"شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست"

 

شب زلف توست

در سنگستان بیم و امید

من مست و قدح در دست

رند لاابالی ناترسیده از عشق

ردای سیاهت را پس می‌زنی

سرتاپا مسلح

کرشمه‌ای به سویم پرتاب می‌کنی

از بیخ گوشم می‌گذرد

چشم خمارت را به سویم نشانه می‌روی

و مرا آماج ترکش مژگانت قرار می‌دهی

فرز‌تر از آنم که فکرش را می‌کردی

پوزخندی می‌زنم و شراب را سرمی‌کشم

لب هایت را متمرکز می‌کنی

تراکم هوا از سمت قلبم عبور می‌کند

قدح از دستم می‌افتد اما نمی‌شکند

بی‌حرکت می‌ایستی و نظاره‌ام می‌کنی

با خنده قدح را برمی‌دارم و باز سرمی‌کشم

فاتحانه به تو پشت می‌کنم تا بروم

بادی می‌وزد،

سردی داغی از فرق سرم وارد می‌شود

قدح در دستم می‌شکند

و من در هجوم ناگهانی ابروانت به دو نیم می‌شوم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 3:4 توسط طاهر |

اینجا چراغی روشن هنوز هست

 

             ... اقدام خود یگانه امید مجاز است ...

                                                           خاطرات / سیمون دوبووار

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:4 توسط محدثه |

« ... فقط يك آدم نامتعارف ... كفشهايش كمي در گل و لاي فرو مي رود . ناكام شده است ... سنگ نخراشيده اي به اندازه جمجمه ي خوك بر مي دارد ... » *

 

-        نكند بي راه بمانم ...

« ... هم چنان كه سنگ را بر مي دارد و به زور در يكي از جيب هاي كتش مي چپاند ... »*

 

حالا ، ساعتِ دو بعد از نيمه شب ، او يك زن سي ساله شده است ... سي سالِ تمام . آنقدر لاي كتابهاي خاك گرفته كتابخانه ها لوليده كه هيچ حنايي ديگر برايش رنگي ندارد .

-        حنا ... رنگ ... نكند بي راه بمانم ...

« ... لب رود مي ايستد... آب سرداست ولي ميشود تحملش كرد ... سنگ او را با خود ميكشد ... » *

 

كتابهايي را بلعيده و در كتابهايي حتي از نام طلاكوب شده ي روي جلدشان پيش تر نرفته  ( نتوانسته ) و نخواهد رفت . هنوز خيلي چيزها را نمي داند ولي آموخته است كه چگونه بياموزد ، چطور از ميان اين همه نوشته و نا نوشته راه خود را بيابد ... شايد بعد از چند ماهي             آشفته خواني ...  ولي بالاخره آموخته است كه چگونه بياموزد .

« ... سنگ او را با خود مي كشد .... جريان آب دورش مي پيچد ... انگار مردي از اعماق آن درآمده و به پاهايش چنگ انداخته ... »*

 

امشب او سي ساله شده و زير لب ذكر گرفته ترس هميشگي اش را :

-        نكند بي راه بمانم .

زماني به خط شعري  يا جمله فيلسوفانه اي عاشق كرم كتابي مثل خودش مي شد ... ولي حالا ... حالا آنقدر شنيده كه اگر كسي ساعتها جلويش بنشيند و تمام خوانده ها و نا خوانده هايش را ، براي او زير و رو كند ، ديگر وا نمي دهد ...

« ... جريان آب او را تند با خود مي برد ، انگار در حال پرواز است ... آب او را مي فشارد ... او را محكم در پايه ي يكي از ستونهاي پهن مربع جاي مي دهد ... جسد ... در ته رود ... انگار كه خواب ... آسمان و كلاغ ها را مي بيند ... »*

 

كتاب را به كناري مي اندازد و سر چراغ بنفش مطالعه را بالا مي دهد . چراغ كنار پشتي زرد رنگ وارفته اي لميده و دهانه ي سفيدش كشتارگاه پشه هاي بي پروايي است كه هجوم آورده اند در دل لامپ بيست و پنچ واتي كه گاهي شبها تا صبح نفس مي زند . از ديدن لكه هاي خون دل مالش مي گيرد . سر چراغ را مي دهد پايين .

-    قطبهاي مثبت و منفي بهم رسيده اند ... خون هيچ كس رنگين تر نيست ... همه چيز خنثي شده است ... خنثي ... رنگين ... خون  ... نكند بي راه بمانم .

سي سال ... هميشه فكر مي كرد سي سالش كه بشود زندگي مثل يك تسبيح رام در دستانش     مي چرخد و حالا او مثل دسته يك فرفره سيخ ايستاده و زندگي دور او چرخ مي زند ... رنگها قابل تشخيص نيست . دستش را روي دكمه ي سفيد چراغ مي لغزاند ... سياه رنگ كاملي است ...

چشمانش را مي بندد ، پشت پلكهايش مي نويسد مي توانم ، هميشه  انگار اين را مي دانسته ،     مي دانسته كه مي تواند ، مي تواند يك زن ساده ي كامل باشد ... آن قدر از سر و كله اش نابغگي فوران نمي زند كه نتواند ، عادت مي كند مثل الان كه به اين بي ساماني عادت كرده  . جوانه ي قدرتي كهنه ، قدرتي كه انگار به ارث آمده ، زير پوستش نوك مي زند ... قدرت ، قدرت رسوب كردن ... رسوب كردن در زندگي مردي اهل كار و خانواده كه با زنها مهربان است و در دلش مي داند كه اين ضعيفه ها كمي ناقص العقلند ... مي تواند  ... كافي است به پايش سنگي ببندد ...

* رمان ساعت ها نوشته مايكل كانينگهام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:18 توسط محدثه |

دستان بزرگش را در جوي كنار خيابان فرو كرد . رگه هاي سرخ رنگي در آب جاري شد . كمي پيش مي رفتند و محو مي شدند . سردي آب دردش را مي پوشاند . تكه اي از عرق گيرش را پاره كرد و بر شيار گودي كه بر بازويش كه پر بود از جاي جوش خورده اين شيارها بست . لنگان لنگان رفت تا بساطش را جمع كند خيلي سال پيش اتفاقي اينطور شده بود جوان بود هنوز وزنه از دستش رها شده بود و قوزك پايش را له كرده بود . غرورش نمي گذاشت برود مريضخانه نرفته بود هرگز .

انگار دفعه آخري بود كه معركه مي گرفت . هنوز عده اي ايستاده بودند و تماشا مي كردند . سرش پايين بود . سراغ كاسه اش هم نرفت . مي دانست چيزي جمع نشده است يا جمع شده بود و شرمش مي شد كه بردارد  . كتش را بر داشت و هيكل درشتش را به آرامي در آن جا داد  . كلاهش را بر سر نگذاشت به دست گرفت . همه خرت و پرتش گوني اي بيشتر نبود بر دوش گرفت و آرام و لنگان از كنار جوي كه به سرخي ميزد گذشت . تنها كاسه مانده بود و زنجيري كه پاره نشده بود  .

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:22 توسط ایمان |

اوضاع بدجوری خراب است

نمی دانم چه جوری

صدای خرد شدن استخوان می آید

رویاهای سنگین

در زوایای این مثلث محدود رسیده اند به بی نهایت

دستم را به هیچ جا بند نکرده ام

زوایا در خلا دارند از هم می پاشند

دستم را به هیچ جا بند نکرده ام ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:44 توسط محدثه |