زاغکی کنج دلم لانه گزید
دانه از مزرعه چید
با مترسک خندید
عاقبت آخر یک روز خدا
بیصدا جست و پرید.
زندگی زاغک تنهایی ماست
با نوک سرخ و دم آبی و پرهای سفید.![]()
نشست (زن فالگیر).
نشت و ترس در دیدگانش بود.
در فنجان واژگونم تأملی کرد.
گفت: پسرم اندوهگین مباش.
عشق در سرنوشت تو مکتوب است پسرم.
عشق در سرنوشتت مکتوب است.
پسرم به یقین شهید میمیرد
آن که در راه محبوب جان سپُرَد.
پسرم، پسرم
بسیار نگریستهام، بسیار نگریستهام و طالعها دیدهام
اما فنجانی هرگز شبیه به فنجان تو نخواندهام
بسیار نگریستهام، بسیار نگریستهام و طالعها دیدهام
اما غمی هرگز چون غم تو نشناختهام.
سرنوشتت این است که بیبادبان در دریای عشق برانی
و زندگیات، زندگیات سراسر کتابی شود از اشکها
سرنوشت توست که گرفتار میان آب و آتش باشی.
باوجود تمامی سوزشهایش
و با وجود تمامی پیامدهایش
و با وجود اندوهی که شب و روز ما را در دل است
و با وجود باد و باران و گذشت دورانها
این عشق میماند پسرم
چه شیرین سرنوشتی، پسرم.
در زندگیات زنیاست فرزندم، چشمانش ستایشگه معبود
دهانش رسم شده چون خوشة انگور
خندهاش نغمه است و شکوفه
و موی سیاه پریشان مجنونش همه دنیا را میپیماید.
پسرم زنی را منظور کردهای که قلب این دنیا هوسش را دارد
اما آسمان تو بارانیست و راه تو بسته است، بسته
محبوبة قلب تو در کاخی بلند به خواب است.
هر آن که به اتاقش وارد شود، هر آن که خواستگار او باشد،
هر آن کس که به پرچین باغش نزدیک شود
هر آن کس که هوای گشودن زلفش کند،
پسرم ناپدید میشود، ناپدید، ناپدید.
پسرم
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت.
از موج دریا و مروارید کرانهها سراغش میگیری
و درمینوردی دریاها و دریاها را
و اشکهایت رودها را لبریز میکند
و غمت مدام میفزاید تا که درختها یکایک سربرکشند.
و روزی بازخواهی گشت پسرم، نومید و تنخسته
و آن زمان از پس گذر عمر خواهی دانست
که تنها رشتهای از دود را دنبال کردهای.
پسرم معشوقة دلت را نه سرزمینی است، نه وطنی و نه نشانی.
وه چه دشوار است پسرم عشق زنی که او را نامی و نشانی نیست.
پسرم، پسرم.
صبح، وقتی خدا روی عرشش
با عسل چای صبحانه میزد
خواب با پلک چشم خمارم
بیصدا هی چک وچانه میزد
غصة بیدلیلی
بر تکاپوی نبضم
شانه میزد
ترس گنجشک دل پشت ساعت
دانه میچید
زنگ شماطه از فرط اصرار
روی اعصاب، دندانه میزد
وضع دنیا چنین چار و چون بود
چرک با چاک زیر متکا
حرفهای صمیمانه میزد
خشخش ملحفه روی تقوا
میپلاسید
چین صورت سر سفره میرفت
چای تلخ و پنیرانه میزد
مغز میگفت: «گردو، شکستم»
قلب بی بطن و دهلیز
قند میخورد و کفرانه میزد
جیغ جیغ جگر روی آتش
بیخ حلق قناری
لانه میزد
دُردی حافظی کنج یخچال
بر سر داو اول
بیخطر لاف رندانه میزد
***
الغرض، آن دم صبح،
اشتهای بشر منقرض شد
ناخودآگاه بابای حوا و آدم
عقدة جنسیاش را رها کرد
خاطره در ازل منتفی شد
قاب بتهای ذهنی فروریخت.
در کنار اجاق بهشتی،
سایة ظرفهای طلایی، مس دیگها شد
***
بینیام سوخت،
تابه تب کرد و دیوانه میزد
روح روغن هوا رفت
کیمیای مغانه به مرغانه میزد
تا یقین خدا لقمه میشد
زنگ تردید مردانه میزد
صبح، وقتی کسی روی چیزی
با عسل چای صبحانه میزد.
سال ۱۴۱۰ که شصت سالم شده بود دیگر امیدم را از دست داده بودم. پانزده سال گذشته است (الان ۱۴۲۵ مطابق با ۲۰۴۶ میلادی است). و آخر سر، الآن که زمان خودکشی ام (به دلیل کسالت های ناشی از پیری و زوال احتمالی عقل) فرارسیده، هنوز نمی دانم باید چه کار می کردم در سال ۱۳۸۶ تا امیدم از دست نرود. سالهای ۱۴۰۵تا ۱۴۱۰ سالهای خوبی بود، در آشرام های هند و هیمالیا و تبت. اما آخر کار، پس از بیداری کندالینی یکبار نگاه کردم ببینم امید بیهوده نبسته باشم. متأسفانه به این نتیجه رسیدم که امیدم بیهوده بوده است. حالا که سه روز بیشتر تا هفتادوپنجمین سالروز تولدم نمانده مطمئن نیستم که آن نتیجه گیری درست بوده یا خیر. سه روز دیگر مانده تا بمیرم. امید دیگر اهمیتی برایم ندارد. شیرجة نهایی است. هرچه می خواهد باشد باشد. نباشد نباشد. مردم هم عین همان سالها ملنگ و بی خیال. حالا این سه روزه را چه کار بکنم؟ شاید به خرابه های اصفهان سری زدم...
دیدم در قطره ای که از دم یک خار میچکید خورشید با تمام فروغش نشسته بود .
این از سخاوت خورشید بود .
و قطره در فروغ میخشکید .
این شکر قطره بود .
بعد از صعود /جوی و دیوار و تشنه /ابراهیم گلستان
"هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایة هیچ
که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند"
هیچ از هوای خیال
سرشار میشود.
هوای هیچ، باز به سرت میزند.
خیالت از هیچ سایه میپذیرد و
اشیاء بینام هوسباز
آهسته آهسته هویدا میشوند.
هیچستان هرگز مسکونتر از این نبوده است:
مورینههای هول و هوس، در هاون زمان.
سگسایههای مبهم اشیا
بر پردههای هوا.
هول و ولای هوبرههای مهمل
در هامون محو آینهها.
جغدآدمان سهمی و هذلولی
در هروله، حیران و مست.
وهم و هجوم همهمه در های و هوی هست.
تهمت هستی
در هُرم هیچ تبخیر میشود.
رفتن از هیچستان ممکن نیست.
آمدن به هیچستان ناممکنتر.
سایة هیچ
بر صحنة سانحة ابدی
هولانگیز میشود.
===========================
"شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست"
شب زلف توست
در سنگستان بیم و امید
من مست و قدح در دست
رند لاابالی ناترسیده از عشق
ردای سیاهت را پس میزنی
سرتاپا مسلح
کرشمهای به سویم پرتاب میکنی
از بیخ گوشم میگذرد
چشم خمارت را به سویم نشانه میروی
و مرا آماج ترکش مژگانت قرار میدهی
فرزتر از آنم که فکرش را میکردی
پوزخندی میزنم و شراب را سرمیکشم
لب هایت را متمرکز میکنی
تراکم هوا از سمت قلبم عبور میکند
قدح از دستم میافتد اما نمیشکند
بیحرکت میایستی و نظارهام میکنی
با خنده قدح را برمیدارم و باز سرمیکشم
فاتحانه به تو پشت میکنم تا بروم
بادی میوزد،
سردی داغی از فرق سرم وارد میشود
قدح در دستم میشکند
و من در هجوم ناگهانی ابروانت به دو نیم میشوم.
اینجا چراغی روشن هنوز هست
... اقدام خود یگانه امید مجاز است ...
خاطرات / سیمون دوبووار
انگار دفعه آخري بود كه معركه مي گرفت . هنوز عده اي ايستاده بودند و تماشا مي كردند . سرش پايين بود . سراغ كاسه اش هم نرفت . مي دانست چيزي جمع نشده است يا جمع شده بود و شرمش مي شد كه بردارد . كتش را بر داشت و هيكل درشتش را به آرامي در آن جا داد . كلاهش را بر سر نگذاشت به دست گرفت . همه خرت و پرتش گوني اي بيشتر نبود بر دوش گرفت و آرام و لنگان از كنار جوي كه به سرخي ميزد گذشت . تنها كاسه مانده بود و زنجيري كه پاره نشده بود .
نمی دانم چه جوری
صدای خرد شدن استخوان می آید
رویاهای سنگین
در زوایای این مثلث محدود رسیده اند به بی نهایت
دستم را به هیچ جا بند نکرده ام
زوایا در خلا دارند از هم می پاشند
دستم را به هیچ جا بند نکرده ام ...